خرید بک لینک
خیلی وقته اینجاننوشتم گرچه بیادش بودم اتفاق های زیادی افتاده من وعشقم بلاخره مال هم شدیم نمیدونم دعای خیرچه کسی پشت سرمون بود که خدا ماروبهم رسوندپیش خدا وصلت دادن اسونه خدا مارومال هم کرد باتوجه به مخالفت های مادرهمسرم وحتی کارشکنی های اون ولی ما مال هم شدیم دقیقا25اذرماه ماعقدکردیم درسته اشکم جاری بودوهمش گریه میکردم ولی پربودم ازعشق همسرم اقای خوبم مردی که هرروزدیونه ترازقبل عاشقش میشمتمام رویا

برچسب: خداعشقم,روبهم, نویسنده: مهتاب هاشمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:52

دوماه پیش شب 5شنبه بودکه رفتیم محضر وعقد کردیم حس غریبی داشتم هم خوشحال بودم وهم اینکه باورم نمیشد دست خودم نبودمث ابربهارگریه میکردم با بغض واشک بله روگفتم برعکس من همه شادوخوشحال بودند عشقم خنده ازرولبهاش نمیافتاد عزیزترینم بقدری خوشحال بودوچشماش ازخوشحالی برق میزد پدرش هم خیلی خوشحال بود گرچه انگاروقت خطبه خوندن پدرش هم اشکش دراومده بودولی خونواده من همگی شادوخوشحال وخندون بودن ....بعدازعقدرفتی

برچسب: دومین,رسیدنمون,مبارک, نویسنده: مهتاب هاشمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:52

صفحه بندی